تبليغاتX
امروز
یک خبرنگار

چندی پیش عکسی را در یکی از سایتهای اینترنتی دیدم که خاطره ای از دوران دانشگاهم که مدتها بود از یاد برده بودم را برایم زنده کرد...

یک روز در دانشگاه با دیدن گروهی خانم و آقای دوربین و میکروفن در دست، دریافتیم که از صدا و سیما آمده اند و درصددند تا در مورد موضوعی با تعدادی از بچه ها صحبت کنند.

من و چند تن از دوستان که بین دو کلاسمان حدود دو ساعت فاصله بود در یکی از کلاسهای خالی رو به حیاط نشسته و مشغول صحبت بودیم.

از پنجره، گروه صدا و سیما را می دیدیم که با تعدادی از بچه ها بحث می کنند و گویا هیچ کدام از آنها حاضر به مصاحبه نمی شوند و مجری صدا و سیما را می دیدیم که چه تقلا و اصراری برای انجام دادن مصاحبه می کند.

با پیش آمدن موضوعات جدید ما دوباره سرگرم گفت و گو شدیم و گروه صدا و سیما را از یاد بردیم اما حدود نیم ساعت بعد که دوباره به کنار پنجره بازگشتیم خانم مجری را دیدیم که با یکی از دانشجویان پسر دانشگاه مشغول صحبت بود.

این آقا که از دانشجویان خوش سیما و شناخته شده دانشگاه بود از آن جهت در دانشگاه معروف بود که با استفاده از جذابیت ظاهری خود با تعدادی از دختر خانم ها در داخل و خارج از دانشگاه رابطه برقرار کرده و در کل در دانشگاه به عنوان فردی دارای مشکل اخلاقی شمرده می شد.

کنجکاو شدیم تا ببینیم جریان مصاحبه به کجا می انجامد. کمی بعد یکی از آقایان همکار مجری، پیراهنی مشکی به آن دانشجو داد و چند دقیقه ای بعد که ما آن آقای دانشجو را در حال ورود دوباره به حیاط دیدیم با پیراهن مشکی نمایان شد. خانم مجری برگه ای به دست او داد و او در یکی از نیمکت های حیاط مشغول مطالعه آن برگه شد و گروه صدا و سیما تا حاضر شدن این آقا مشغول جست و جو برای سوژه ای دیگر شدند.

با آماده شدن آن آقای دانشجو و توضیحاتی که خانم مجری به ایشان داد ضبط مصاحبه آغاز شد... اگر چه یکی دو بار مصاحبه به دلیل تپق مصاحبه شونده قطع شد و ایشان مجبور شد نگاهی دیگر به برگه خود بیندازد، اما در نهایت ضبط این مصاحبه به پایان رسید.

از بچه هایی که در جریان موضوع بودند جریان پیراهن مشکی را جویا شدیم و آنها گفتند که چون فردا سالروز وفات یکی از ائمه معصوم است و این گزارش نیز امشب پخش خواهد شد، به همین دلیل مجریان صدا و سیما بر تن مصاحبه شوندگان خود پیراهن سیاه می پوشانند...

از آن جریان تاکنون چند سالی می گذرد، اما گویا شگردهای صدا و سیمای ایران در این ارتباط نه تنها تغییری نکرده بلکه با شدت و حدت بیشتری در حال پیگیری است...

نوشته شده توسط  در ساعت 13:46 | لینک  | 

امروز به طور اتفاقی در کتابی قدیمی جملاتی از داریوش بزرگ را خواندم که سالها پیش آن را در موزه تخت جمشید خوانده و فراموش کرده بودم...به نظرم رسید که این جملات در شرایط کنونی با درد مزمنی که هم ملت و هم دولتمردان ایران به آن گرفتار آمده اند، بخوبی تناسب دارد...

داریوش بزرگ ( داریوش اول) در تاریخ 2 اکتبر سال 521 پیش از میلاد در مراسم تاجگذاری خود گفت:
«هرچه کردم به هرگونه، به اراده اهورامزدا بود. از زمانی که شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به اراده اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و 9 شاه را گرفتم... ممالکی که شوریدند دروغ آنها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را بدست من داد و با آنها چنانکه می خواستم رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود با تمام قوا از دروغ بپرهیز. اگر فکر کنی: چه کنم تا مملکت من سالم بماند، دروغگو را نابود کن...».

و این بخش دیگری از سخنان داریوش است: « این سرزمین پارس که اهورا مزدا آن را به من ارزانی فرمود زیبا و دارای اسبان خوب و مردان نیک است. به خواست اهورا مزدا و به خواست من این سرزمین از بیگانه نمی هراسد. اهورا مزدا این کشور را از دشمن " خشکسالی و دروغ " بپایاد و به این سرزمین دشمن خشکسالی و دروغ نیاید. من این را چون نعمتی از اهورا مزدا و خدایان سلطنتی درخواست می کنم، باشد که آنها نیز این را چون برکتی به من عطا کنند.»

نوشته شده توسط  در ساعت 17:47 | لینک  |