اول: سر کلاس زبان نشسته ام... چند همکلاسی از کشورهای مختلف و به ویژه آسیای میانه دارم... بحث بر سر ترافیک و شلوغی است و هر کدام از ما اظهار نظرهای مختلف و یا مشابهی در مورد دلیل این مشکل و راهکارهای حل آن ارائه می کند...معلم در مورد اوضاع شهر تهران می پرسد و من مختصری در مورد ترافیک آن توضیح می دهم و پس از پایان حرفهایم، همکلاسی ازبکستانی من می گوید: خواهر من سال گذشته به تهران سفر کرده بود و می گفت در تهران حتی چراغ راهنما هم وجود ندارد...!
دوم: آبگرمن خانه دچار مشکل شده... به تعمیرکار زنگ می زنم و ساعتی بعد تعمیرکار زنگ در خانه را به صدا درمی آورد... سعی می کنم مشکل آبگرمکن را برایش توضیح بدم ... می فهمد که اهل این کشور نیستم... در حین انجام کار به او قهوه تعارف می کنم... موقع خداحافظی از پذیرایی ام تشکر می کند و ملیت ام را می پرسد...ایرانی هستم... بی درنگ دست هایی اسلحه به دست را نشانم می دهد و صدای شلیک مسلسل درمی آورد و... در میان نگاه مبهوت من خانه را ترک می کند...!
سوم: با زوجی ایرانی تصمیم می گیریم با ماشین به کشور دیگری سفر کنیم ... به مرز می رسیم و خودرو هایی که به سرعت از مرز عبور می کنند.... نوبت ما می شود و پاسپورت ایرانی مان را به مامور نشان می دهیم ... به نگاه کردن ویزا اکتفا نمی کند و پاسپورت ها را می گیرد... چند خودرو پشت سر ما صف می کشند... مامور اشاره می کند به کنار جاده برویم و کار به نشان دادن انواع گواهینامه ملی و بین المللی و سند خودرو و بازرسی صندوق عقب خودرو و... می کشد...و پس از نیم ساعت معطلی و استرس... ما خسته و سرخورده از مرز عبور می کنیم...
چهارم: در مقابل در خانه با همسایه انگلیسی زبانم احوال پرسی می کنم... با آب و تاب و در حالی که انتظار دارد موجی از شعف و خوشحالی را در صورتم ببنید از سفر پسرش به سوریه طی هفته آینده خبر می دهد... گوئی که انگار سوریه سرزمین آباء و اجدادی من است و من باید از رفتن پسر او به سرزمینم خوشحال شوم... از او خداحافظی می کنم و کمی بعد یاد گفته های همسرم می افتم که می گفت این همسایه مان فرق ایرانی و عرب بودن را نمی داند و هر قدر هم که می گویی باز هم فکر می کند ما عرب هستیم...
پنجم: تلویزیون را روشن می کنم شبکه بی بی سی در مقابلم ظاهر می شود... باز هم انفجار... باز هم کشتار و باز هم حرفی از ایران... کانال را عوض می کنم... اما فرقی نمی کند... در همه کانال های خبری حرفی و سخنی از ایران است حال چه انرژی هسته ای ، چه تحریم، چه نقش آن در عراق و افغانستان... روز بعد باز هم سخن از ایران است و خیل زیادی از مردم بطری و دبه به دست در صف های طویل پمپ بنزین...و گزارشها بارها و بارها پخش می شوند ...
.... و ششم و هفتم و هشتم و نهم و ....................
- در مغازه در حال خرید کردنم که زن فروشنده با لبخندی دوستانه ملیتم را می پرسد و من... رنگ پریده و هاج و واج به او می نگرم...